عبد الرضا سالار بهزادى
61
بلوچستان در سالهاى 1307 تا 1317 قمرى ( فارسى )
در عوض خواستار ارسال خلعت از جانب شاه و ابقاى خودش در حكومت بن فهل مىگردد . ملك صفارى در اين نامه متذكر مىگردد « . . . از زمان بهمن بن اسفنديار تا حال كسى ارادهء تسخير اين بلا ننموده و همگى آباء و اجداد ما اين الكاء را صاحبى كردهاند . . . » . اين نكته هرچند در اداى آن راه اغراق پيموده شده و افسانه و تاريخ را به هم آميخته ، امّا به هرصورت مؤيد و مؤكد سابقهء استقلال بلوچستان در طى قرونى است كه ساير نقاط ايران عرصهء تاختوتاز فاتحان گوناگون بوده است . شاه وردى سلطان ، ملك شمس الدين را در حكومت بن فهل باقى گذارد و باقى محال را بعضى به همان امراى محلى و پارهاى ديگر را به افراد خويش سپرد . 35 از اين تاريخ بلوچستان غربى منضّم شاهنشاهى صفوى گشت . از جملهء قراينى كه دلالت بر استقلال بلوچستان در عهد شاه اسمعيل اوّل و عدم نفوذ دولت صفوى در آن ديار قبل از سال 1018 دارد رواج مذهب تسنن و عدم اشاعهء مذهب تشيع در آن حدود است . شاهنشاهى صفوى قبل از آنكه يك پديدهء ملّى باشد يك معناى مذهبى بود . شاه اسمعيل اساس سلطنت خود و شاهنشاهى صفوى را بر پايهء ترويج مذهب حقهء شيعه اثنى عشرى قرار داد تا بدان وسيله آحاد ملّت را در برابر توسعهطلبى سلاطين عثمانى كه مىخواستند تحت لواى خلافت اسلامى امپراتورى خود را تا اقصى سرحدات ممالك مسلمان نشين توسعه دهند ، به حفظ استقلال مملكت وادارد . كار تعصب مذهبى بنيانگذار شاهنشاهى صفوى تا بدانجا كشيده بود كه گروهى از مريدان خود را كه به « تبرائيان » موسوم شدند مأمور نمود « . . . كه در كوچها و بازارها و محلات مىگشته لعن و طعنت بر خلفاى ثلاث و بر سنيان و اعداى حضرات دوازده امام و بر قاتلان ايشان مىنموده باشند ، و مستعمان به بانگ بلند كلمهء « بيش باد و كم مباد » گفته ، هريك از اين معنى تكاهل و تغافل ورزند تبرداران و قورچيان به قتل ايشان پردازند . . . » . 36 شاه طهماسب اوّل نيز در تعصب مذهبى خود و مخالفت با مذهب تسنن دست كمى از پدر نداشت ، لذا با توجه به اين سياست مذهبى و اشاعهء مذهب تشيع به زور و ضرب شمشير در عهد دو پادشاه نخست صفوى ، مىتوان نتيجه گرفت كه بلوچستان و نواحى ساحلى مكران در زمان شاه اسمعيل جزو قلمرو سلطنت وى نبوده و شاه طهماسب نيز اگر بر آن حدود دست يافته باشد تنها به گرفتن ماليات و خراج اكتفا نموده و اميران صفارى بلوچستان تا سال 1018 در زمان سلطنت شاه عباس كبير كه سرزمينشان رسما و عملا ضميمهء امپراتورى صفوى گشت در استقلال بسر مىبردند . گذشته از آن ، نامهء ملك شمس الدين صفارى به شاه وردى سلطان محمودى نيز كه قبلا بدان اشاره شد مؤيد همين نكته است . سرانجام ستارهء اقبال دودمان صفوى پس از بيش از دو قرن سلطنت و انسجام بخشيدن به ملّت و مملكت ايران بعد از قرنها - در حقيقت براى نخستين بار پس از حملهء اعراب به ايران - رو به افول نهاد و آنطور كه لازمهء حكومتهاى موروثى استبدادى بخصوص در تاريخ مشرق زمين است ، استمرار قدرت و سلطنت در يك خاندان سرطان فساد و بىلياقتى و خيانت را آنچنان در رگ و پى طبقهء حاكمهء مملكت دوانيد كه سرداران افغان توانستند پايتخت باشكوه